گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

چو خاست صبحدم آن مه ز خواب پژمرده

گل رخش ز خمار شراب پژمرده

شدند خوبان پژمرده زان جمال چنانک

شود شکوفه تر ز آفتاب پژمرده

در آفتاب مرو ماه من که نآرد تاب

رخت که می شود از ماهتاب پژمرده

ببردی آب، همه گلرخان دو تا گشتند

چو آن گلی که کشندش گلاب پژمرده

بدید نرگس بستان به خواب چشم ترا

شد از تحیر آن هم به خواب پژمرده

مرا بگیر چو گل لعل بر رخ از دم سرد

که تو به توست همه خون ناب پژمرده

وصال خواست ز تو خسرو و جوانی یافت

که گشت غنچه دل زان جواب پژمرده