گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

از لب او، ای خیال، نقل لب ما مده

مرغ خسک خواره را پسته و خرما مده

من که به نامش کنم وصف جمالش بگو

غرق یکی قطره را غوطه دریا مده

رند خراباتیم می به سفالیم رسان

دردکش کهنه را جام مصفا مده

گر گذری، ای صبا، از پیش چشم بیار

خاکی از آن پا ولی بوسه به آن پا مده

تا که زید با مرادکش تو نوازش کنی

کشته امروز را وعده فردا مده

دل که مرا بسوخته ست آمده در زلف تو

تا که نسوزد چو من، پیش خودش جا مده

بهر توام می کشند، هدیه من روی تو

جلوه به عاشق بده، هدیه بده یا مده

جور تو خوش تر ز داد نزد دلی کو دل است

گر به جفا جان دهیم، داد دل ما مده

جان و دل خسرو است در ره سودای تو

هر چه بری خوش ببر، قیمت کالا مده