گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نه

داغ عقوبت بیار بر جگر ریش نه

تابه تیره ست عقل صیقل او کن ز عشق

تابه چو آیینه گشت دم مزن و پیش نه

نعل در آتش فگن از پی معشوق و گر

عاشق حال خودی بر جگر ریش نه

جان که نماند مقیم در صف عشاق باز

سر که نداری به راه در ره درویش نه

بو که ز چشم بتان سیریت آید گهی

آن همه ناوک بیار بر دل بدکیش نه

چشم ستیزنده را چابک تادیب زن

ظلم رساننده را لشکر فرویش نه

خون که می عارفست بر لب جان برفشان

غم چو خور عاشقست از پی دل پیش نه

گر رسد از دوستان زخم ملامت، مرنج

خون تنت فاسد است، رگ به ته نیش نه

طعمه که ناخوش تر است در دهن خویش کن

لقمه که بایسته تر، پیش بد اندیش نه

 
 
شجره‌نامهٔ شخصیتهای شاهنامه