گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

عشق تو بلای جان بسندست

یک خنده ازان دهان بسندست

یک گردش چشم تو به مستی

فتنه به همان جهان بسندست

بیهوده به صید می زنی تیر

آن چاشنی کمان بسندست

تیغ از پی کشتنم چه حاجت؟

یک ناز بکن همان بسندست

گر من دل گم شده نیابم

بر همچو تویی گمان بسندست

گفتی که دعای صبر می خوان

نام تو بر این زبان بسندست

ای چرخ، بلا چه می فرستی

ما را غم آن جهان بسندست

گر دولت وصل نیست ما را

بدنامی مردمان بسندست

اندر تب غم طپید خسرو

آن نرگس ناتوان بسندست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.