گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ای در دل من چو جان نشسته

در سینه درون نهان نشسته

بالات که راست کرده تیری ست

تیری ست به مغز جان نشسته

من رفتن جان چگونه خواهم

تو شوخ چو در میان نشسته

جان بر لبم آمد و نرفته

تا نام تو بر زبان نشسته

من غرقه و دست و پا زنان، وای

می خند تو بر کران نشسته

ای خاک، به زاریم مکن دور

گردی ست بر آستان نشسته

عشاق کشی چو بر در تست

خسرو به امید آن نشسته