گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ناز در چشم و کرشمه در سر ابرو مکن

ور کنی خیر و بلا، باری نظر هر سو مکن

باز می داری ز کشتن نرگس بدمست را

این فسون گیرا نمی آید، بر آن جادو مکن

بوسه ای دادی و کشتی، وه که دیگر گاه گاه

درد عاشق را به درمان می کنی، بد خو مکن

تیغ بر وی زن که پیشت لاف آزادی زند

ما گرفتاریم، تندی بر سر ابرو مکن

درد دل می گویم و با آنکه خوی نازکت

گر دل اینجانیست، باری سوی دیگر رو مکن

تشنه خون مسلمان است چشم کافرت

گر مسلمانی تو کافر، گفت آن هندو مکن

پرده عشاق تو صد پاره خواهد شد چو گل

باده را گستاخ با آن زلف عنبر بو مکن

من که از جان دست شستم، دادن پندم چه سود؟

ای طبیب، ار هشیاری، مرده را دارو مکن

ای که چون خسرو گرفتار هوای دل نه ای

عافیت خواهی، نظر اندر رخ نیکو مکن