گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

نسیما، آن گل شبگیر چونست

چسانش بینم و تدبیر چونست

نگویی این چنین بهر دل من

که آن بالای همچون تیر چونست

ز لب، آید همی بوی شرابش

دهانش داد بوی شیر چونست

من از وی نیم کشت غمزه گشتم

هنوزم تا به سر تقدیر چونست

اگر چشمش به کشتن کرد تقصیر

لبش در عذر آن تقصیر چونست

نپرسد هرگز آن مست جوانی

که حال توبه آن پیر چونست

به گاه خفتن تشویش عشاق

ز آه و ناله شبگیر چونست

ز زلفش سوخت جان خسرو، آری

بگو، آن دام مردم گیر چونست

 
 
 
sunny dark_mode