گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

منم امروز و صد تیمار در دست

نه دل در دست، نه دلدار در دست

بیا ساقی دلم از دست رفته ست

همی آید کنون دشوار در دست

نگارا، دست آزارم گشادی

چه می آید از این آزار در دست

تویی از روز تا شب در تماشا

چمن آیینه گلزار در دست

منم از جست و جوی تو چو مرغی

گل اندر دیده مانده، خار در دست

همه شب گرد کویت بهر مرهم

همی گردد دل افگار در دست

مده از دست خسرو را که دارد

ز تو مشتی غم و تیمار در دست