گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

منم که بی به تو صد گونه داغ می سوزم

تو لابه دانی و من لاغ لاغ می سوزم

فراغ وصل ندارم ز مفلسی، هر چند

چو مفلسان ز برای فراغ می سوزم

شب سیاه مرا نیست روشنی، هر چند

که شام تا به سحر چون چراغ می سوزم

مرا به داغ سگی سوختی و درد نکرد

سگم نخواندی، از این درد و داغ می سوزم

مباش گرم دماغ و بسوز خسرو را

من آخر از تو به هم زین دماغ می سوزم