گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

جانا، بر آستانت روزی که جا بگیرم

خاک درت به دیده چون توتیا بگیرم

پیش تو روی چون زر مالم به خاک، جانا

وندر دل چو سنگت زین روی جا بگیرم

خورشید اگر بخواند پیشت برات خوبی

در روزنامه او صد جا خطا بگیرم

باریکی میانت تا غایتی ست کز وی

تیغم به دست ناید، از هر کجا بگیرم

باریکی میانت تا غایتی ست کز وی

تیغم به دست ناید، از هر کجا بگیرم

حالم ترا که گوید، پیشت مرا که آرد؟

دست که را ببوسم، پای که را بگیرم؟

ای کاش پر برآید بر بازوی نیازم

تا بر پرم به سویت، راه هوا بگیرم

گه دست کین برآری، گه پا به خون فشاری

پیش آیدم به زاری، گر دست و پا بگیرم

شد بنده تو خسرو، گر باورش نداری

او را که تو بگویی بر خود گوا بگیرم