گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

نی مجال آن که او را از دل خود برکشم

نی دل خالی که در دل دلبری دیگر کشم

دیده را گر حق آن نبود که دید او روی تو

من ز خونهایی کزو خوردم ز چشمش برکشم

گر نترسم زان که در خونابه ماند یار من

برکشم دیده به جای دیده او را در کشم

در رهی، کو رفت، این سر تا نگردد خاک ره

هم به خاک راه او زان خاک راهش برکشم

بر خودش خوانم، فضولی بین که می خواهم، به جهد

چشمه خورشید را در جنب نیلوفر کشم

عاقبت روشن شود همسایگان را سوز من

گر چه آه آتشین از خلق پنهان در کشم

چو بر آن سون تواند داشت، خسرو، سالها

گر توانم یک سخن زان لعل جان پرور کشم