گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

هر سحری به کوی تو شعله وای خود کشم

چند به سینه خلق را داغ جفای خود کشم!

بس که بخفتم از غمت، فرق نباشدم دگر

گر به درون پیرهن رشته به جای خود کشم

عشق بود بلای من، کاش بود هزار جان

کز پی دوستی همه پیش بلای خود کشم

تا به سرای خویشتن یک نفست ندیده ام

هر نفسی به درد خود درد سرای خود کشم

شب که به گشت کوی تو خارم اگر به پا خلد

از مژه سوزنی کنم خار ز پای خود کشم

رفت خطا که سر بشد خاک در تو، تیغ کو

تا سر خود قلم کنم، خط به خطای خود کشم

دعوی یار و زهد بد، وه که نیست ره به دل

پیش در تو همت صدق و صفای خود کشم

بهر وصال می کشد خسرو خسته درد و غم

بر تو چه منت است، چون جور برای خود کشم؟

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.