گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

لبش در شکر خنده جان می برد

شکیب از من ناتوان می برد

پیاله به کف چون روان می شود

دل عاشقان را روان می برد

کمر بسته در دل درون می رود

پس آنگاه جان از میان می برد

چه شکل است این وه، که پیش حریف

همی بگذرد، دست و جان می برد

گرم پرسد از بردن دل کسی

اشارت کنم کان جوان می برد

سر زلف کاید همی بر لبش

نمک سوی هندوستان می برد

نگارا، جگر پخته کردم که چشم

خیال ترا میهمان می برد

شبی میهمان شو، ببین کارزوت

صبوری ز خسرو چسان می برد