گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ای صبا بوسه زن ز من در او را

ور نرنجد لب چو شکر او را

چون کسی قلب بشکند که همه کس

دل دهد طرهٔ دلاور او را

رو سوی سر و تا فرو بنشیند

زانکه بادیست هر زمان سر او را

دل مده غمزه را به کشتن خلقی

حاجت سنگ نیست خنجر او را

چون بسی شب گذشت و خواب نیامد

ای دل اکنون بجو برادر او را