گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

من به هوس همی خورم ناوک سینه دوز را

تا نکنی ملامتی غمزهٔ کینه توز را

دین هزار پارسا در سر گیسوی تو شد

چند به ناکسان دهی سلسلهٔ رموز را

قصه عشق خود رود پیش فسردگان ولی

سنگ تراش کی خرد گوهر شب فروز را

ساقی نیم مست من جام لبالب آر تا

نقل معاشران کنم این دل خام سوز را