گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

شفاعت آمدم ای دوست دیدهٔ خود را

کزو مپوش گل نو دمیدهٔ خود را

رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم

کجا برم بدن غم رسیدهٔ خود را

بگوش ره ندهی نالهٔ مرا چه کنم

چه ناشنیده کند کس شنیدهٔ خود را

چنین که من ز تولب می‌گزم کم ار گویی

که مرهمی برسانم گزیدهٔ خود را

به چاه شوق فرو مانده‌ام خداوندا

فرو گذاشت مکن آفریدهٔ خود را

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.