گنجور

 
کمال خجندی
 

یکی شعر سلمان زمن بنده خواست

که در دفترم زآن سخن هیچ نیست

بدو گفتم آن گفته های چو آب

کز آن سان دری در عدن هیچ نیست

من از بهر تو مینوشتم و لیک

سخنهای او پیش من هیچ نیست