گنجور

 
کمال خجندی
 

به امعانی تبریزی یکی گفت

چو از شوق برادر شب نمی خفت

که چون در گل بماندی زاشتیاقش

چگونه می کشی بار فراقش

بدو گفت ای رفیق غمگسارم

چرائی بی خبر از کار و بارم

چنین بینی که پیش روی من هست

نمی بینی که از پنجه، شصت من هست

خری کو شست من برگیرد آسان

ز شست و پنج من نبود هراسان

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.