گنجور

شمارهٔ ۸۹

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

اینچنین صورت مطبوع ز جان نتوان ساخت

سخن ساخته شیرین تر از این نتوان ساخت

آن دو ابروی مقوس دو کمانند بلند

که قلم را زنی قند زبان نتوان ساخت

گفتم آن غمزة شوخ از چه ز ابروست فرو

ورنه صد سال به فکر این سخنان نتوان ساخت

بت تو نیست او را دهن اما سختی ساخته اند

گر توان ساخت چو قد تو روان نتوان ساخت

حیفم آید به قلم نام لبت برد دریغ

که به صد قرن از آن طرفه کمان نتوان ساخت

در سخن لطف الهی به تو باراست کمال

گفت بالاتر از استاد دکان نتوان ساخت

ان ساختن و ساختن از سنگ دلش

سخت تر از دل بی رحم بتان نتوان ساخت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام