گنجور

شمارهٔ ۷۲۵

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دل ز چشم او به نازی مست شد بی خویش هم

ناز خود گو بیش کن تا میرمش زین بیش هم

چون به آن قانع نشد کز غمزه دلها ریش ساخت

میفشان گر از لب خندان نمک ریش هم

سرزنش در عشق او دل را بدان ماند که ریش

پر بود از درد و بر سر میزنندش نیش هم

خاک پای او ندیده گفته بودم نونباست

نیکبودست آن نظر دیدم به چشم خویش هم

کرده ام اندیشه نیکی که دیگر نشنوم

در غم او قول ناصح پند نیک اندیش هم

وقت قتل ای تیغ اگر بی جرمیم بینی ز شرم

سرخ گردی در دم و سر افکنی در پیش هم

گفته بودی ده پلاست ز اطلس ما به کمال

با همه عالم پلاسی و با من درویش هم



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید