گنجور

شمارهٔ ۶۳۱

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دل که دلداری ندارد دل نشاید خواندنش

نیست عاشق گر نباشد رسم جان افشاندنش

گرچه افتادست بر خاک رهش گلگون اشک

تا مجالی هست خواهیم از پی او راندنش

سهل باشد گر کنار ما گرفت از گریه آب

بر کنار آب چون گل گر توان بنشاندنش

سرو می گویند از آن قامت به حیرت مانده است

ز آنچه می گویند می ماند به بکجا ماندنش

خنده او میکشد ما را سرش بازیم و جان

زآنکه طفل است و به بازی میتوان خنداندنش

گر بخواهد عود پیش زلف و خالت عود سوز

چوب می باید نخستین آنگهی سوزاندنش

پیش روی بار از ناسوختن نرسد کمال

زاهدا تا کی ز آتش دم به دم ترساندنش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.