گنجور

 
کمال خجندی
 

من و دردت مرا دوا این بس

از توام شربت شفا این پس

ای که داری دوای درد دلم

آن ترا باش گو مرا این بس

ما به بی رحمی از تو خرسندیم

نظر رحمت از شما این بس

میکشی و نمی کنی آزاد

بنده را از تو خونبها این بس

سوختن جان من چه سود چو هیچ

نکند جان من ترا این بس

به همین قطع کن که راندی تیغ

گنه عشق را جزا این بس

بر درت جز کمال را مگذار

که بر آن استان گدا این بس