گنجور

شمارهٔ ۵۷۸

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر

خواب در چشم من خسته نیاید دیگر

تونیا روشنی دیده اگر داشت چرا

دید آن خاک قدم در نظر آورد دگر

غم نگنجد به دل از ذوق دهان تو مرا

صحبت تنگ فتادست مگس را به شکر

تینهای مژه بر خاک درت دادم آب

تا کند چشم من از کحل بصر قطع نظر

مشنو آه سحر من که پریشان نکنی

خاطر نازک خود همچو گل از باد سحر

چون تن لاغر من نیر تو زان شد باریک

که به خونابه خورا می گذراند به جگر

دی طبیبم بر خود خواند ز ضعفم پشه ای

بگرفت و بر او ناله کنان برد به پر تازه پر

لحظه لحظه رخم از خاک درت تازه ترست

میشود از خاک بلی گونه زر

دوش می گشت بسر بر در تو بی تو کمال

گر نمی گشت چنین با تو نمی گشت بسر



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید