گنجور

 
کمال خجندی
 

خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر

خواب در چشم من خسته نیاید دیگر

تونیا روشنی دیده اگر داشت چرا

دید آن خاک قدم در نظر آورد دگر

غم نگنجد به دل از ذوق دهان تو مرا

صحبت تنگ فتادست مگس را به شکر

تینهای مژه بر خاک درت دادم آب

تا کند چشم من از کحل بصر قطع نظر

مشنو آه سحر من که پریشان نکنی

خاطر نازک خود همچو گل از باد سحر

چون تن لاغر من نیر تو زان شد باریک

که به خونابه خورا می گذراند به جگر

دی طبیبم بر خود خواند ز ضعفم پشه ای

بگرفت و بر او ناله کنان برد به پر تازه پر

لحظه لحظه رخم از خاک درت تازه ترست

میشود از خاک بلی گونه زر

دوش می گشت بسر بر در تو بی تو کمال

گر نمی گشت چنین با تو نمی گشت بسر