گنجور

 
کمال خجندی
 

ما را بپای بوسی تو گر دسترس بود

در دولت غم تو همین پایه پس بود

در سر هوای تست مرا بهترین هوس

باقی هر آنچه هست هوا و هوس بود

بوسی بر آستان تو داریم التماس

ما را بر آن در از تو همین ملتمس بود

بی زحمت رقیب دمی با شکر لبی

گر دست میدهد شکری بی مگس بود

زاهد اگر قدم ز کرامت نهد بر آب

نزدیک ما به مرتبه کمتر ز خس بود

گو محتسب ز شحنه مترسان مرا که من

از پادشاه فارغم او خود چه کسی بود

نی زیر لب بمیکده میخواندت کمال

بشنو که مقبلی ز قول نفس بود