گنجور

 
کمال خجندی
 

لب ار اینست و گفتار این شکر باری چه می گوید

اگر خورشید رخساره این قمر باری چه می گوید

بعد دقت شناسی عقل نتوانست هم بستن

وجودی بر میان او کمر باری چه می گوید

اگر گل پیش نرگس زد برویش لاق یکرنگی

به چشم مست تو آن بی بصر باری چه می گوید

گرفتم خود که نشنید آن ستمگر درد پنهانم

بزاری شب و آه سحر باری چه می گوید

گرفتم کآن درخت گل به خود ندهد مرا باری

گر از دور افکنم بر وی نظر باری چه می گوید

بطنز ار گفت خواهم کرد از عاشق کشی نوبه

رقیب شوم با ما این خبر باری چه می گوید

عدو گفتی به عقل و هوش نتوان شد کمال آنجا

چورقت این از تن آن از سر دگر باری چه می گوید