گنجور

شمارهٔ ۴۹۰

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خود

عاشق بجوید زندگی بی صحبت دلجوی خود

من جانه می کندم زغم آن لب زمن می خواست جان

فرهاد میزد نیشه ها بر سنگ و شیرین سوی خود

با ماه گفتم این همه حسن از کجا آورده ای

گفتا ز خاک کوی او مالیده ام بر روی خود

گفتنی سر یک موی من هر دو جهان دارد بها

دیدی که هم نشناختی مقدار تار موی خود

ناصح بگفت از اولم کز عشق خویان توبه کن

روی تو دید و توبه کرد آخرز گفت و گوی خود

روزی که چشمت اوفتد بر کشتگان خویشتن

گو عذر زحمتهای ما با غمزه جادوی خود

در دور چشمت شد سیه از دود دل محرابها

گر باورت ناید زما بنگر خم ابروی خود

گوید کمال سخت جان هست از سگان کوی من

بشکست باز آن سنگدل قدر سگان کوی خود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام