گنجور

 
کمال خجندی
 

کمترین کاری مراکز دیدهٔ گریان فتاد

در شب هجران در و دیوارم از باران فتاد

خط لبش کرد آرزو خال آن ذقن طالع نگر

کین یکی در چاه و آن در چشمه حیوان فتاد

زلف تو چوگان زنخدان تو گوی دولتست

گوی دولت برد آنکش در کف این چوگان فتاد

جز بسی غمزه نیرت خوش نیاید بر دلم

زآنکه نبود کارگر تیری که بی پیکان فتاد

داد لبها چون ستانیم از کف پایش به بوس

همچو دامانش اگر در پای او نتوان فتاد

گرنه مستند از نسیم دوست گلبویان باغ

با قدح نر گس چرا بر سبزه بستان فتاد

بویش آمد در چمن زد آنچنان آهی کمال

کر درخت خویشتن مرغ چمن بریان فتاد