گنجور

 
کمال خجندی
 

در صحبت دوست جان نگنجد

شادی و غم جهان نگنجد

در خلوت قرب و حجره انس

این راه نیابد آن نگنجد

ما خانه خراب کرد گانرا

در دل غم خان و مان نگنجد

ای خواجه تو مرد خود فروشی

رخت تو درین دکان نگنجد

پر شد در و بام بار از پار

اغیار در آن میان نگنجد

تن را چه محل که در حریمش

سر نیز بر آستان نگنجد

با دوست گزین کمال با جان

یک خانه در میهمان نگنجد