گنجور

شمارهٔ ۲۳۳

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد است

باد صباش نیک بزن گو که به زده است

زد پای بر سرم شدم از خود چو آن بدید

در خنده رفت و گفت که بختش لگد زده است

این دل به عاشقی نه از امروز شد علم

کوس محبت ز ازل تا ابد زده است

باید حکیم را سوی بیمار خانه برد

گر در زمان حسن تو لاف از خرد زده است

زاهد چو آه حسرت و ما باده می کشیم

سنگی که زد به شیشه ما از حسد زده است

باشد به دور چشم تو از حد برون خطا

هرمست را که تحتسب شهر حد زده است

آن شب که رفت و پای سگش بوسه زد کمال

تا روز بوسه ها به کف پای خود زده است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر