گنجور

شمارهٔ ۱۷۴

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

زلف معشوق سرکش افتادست

عاشقان را به آن خوش افتادست

میکشم دامتش اگرچه بلاست

عاشق او بلاکش افتادست

دل به نکه رخ دل افروزان

چون کبابی بر آتش افتادست

دیده را از نظاره سیری نیست

لوح خوبی نقش افتادست

زلفت از باده و رشته جانم

از هوا در کشاکش افتادست

فئ زلف تو راست نتوان خواند

که سوادی مشوش افتادست

آدمیت مجر ز بار کمال

کان جفا جو پریوش افتادست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید