گنجور

شمارهٔ ۱۱۱

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت

تاجان ندهی صحبت جانان نتوان یافت

هر دل نبود جای غم عشق تو کان غم

گنجیست که جز در دل ویران نتوان یافت

در دامن خاری بنشینیم چو گل نیست

با درد بسازیم چو درمان نتوان یافت

تا چشم تو جادو بود و خشم نو کافر

در روی زمین هیچ مسلمان نتوان یافت

جان پروریی کز لب دلجوی تو دیدم

انصاف که در چشمه حیوان نتوان بافت

با گرم روی واقف این راه چه خوش گفت

آهسته که این راه پر آسان نتوان یافت

در بند میان از دل و جان بندگی اش

بی قرب شرف تربت سلطان نتوان یافت

را برخیز کمالا تو که آن کعبه مقصود

بی آنکه کنی قطع بیابان نتوان یافت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام