گنجور

 

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

احمد ترکمان در ‫۸ ماه قبل، سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۳ نوشته:

کوزه همیشه خیسه مانند چشمان گریان عشاق
دسته کوزه رو هم به مانند دستی که عاشق به گردن معشوق میندازه تشبیه کرده

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۷ نوشته:

 

"عاشقِ زار"

 

این کوزه  چُو من  عاشقِ زاری  بوده است

در بَندِ خَمِ زُلفِ نِگاری  بوده است

 

این دسته  که بر گردنِ او  می بینی

دستی است  که برگردنِ یاری  بوده است

 

- کوزه: نمادِ آدمی است که زمانی نه چندان دور همانندِ ما  زندگی می کرده و اکنون اسیرِ خاک شده است. با گذرِ زمان، تَنِ او خاک شده و از خاکِ آن  کوزه ای ساخته اند!

- عاشق: دلداده، دلباخته

- زار: شوریده و درهم، بیچاره و ناتوان

- در بند: گرفتار، اسیر

- خَمِ زُلف: پیچ و تابِ مو

- نِگار/ یار: بُت، دلبر/ همراه و همدم (معشوق)

 

برداشت آزاد:

 آیا می توانی باور کنی که  این کوزه، زمانی نه چندان دور،  دلباخته ای آواره  بوده  که  دلش در چین و شکنِ مویِ زیبارویی گرفتار بوده باشد و اکنون در نقشِ جدید خود،  این چنین  تماشاگرِ  بزم و شادمانی زِندِگان  باشد؟! حتی  همین دسته ای که بر گردنِ این کوزه است ،  دستِ عاشقی است  که بارها و بارها، بر گردنِ معشوقی حلقه زده  و او را نوازش کرده است.  این سرنوشت حتمی ماست،  پس خوبِ خوب  قدردانِ  تک تکِ لحظاتِ زندگیت باش  که خیلی زود  دیر می شود!

 

بشنو  این نکته  که خود را  زِ غم  آزاده کنی

خون خوری  گر طلبِ  روزیِ  ننهاده  کنی

 

آخِرُالامر  گِلِ  کوزه گران  خواهی شد

حالیا  فکرِ سبو کن  که  پُر از  باده کنی

                                            دیوان حافظ » غزل ۴۸۱

 

- زِ غم  آزاده کنی : از دامِ غم و اندوه رهایی بخشی

- خون خوری : خود را به رنج و زحمت میاندازی

- روزی ننهاده : آن چیزی که سهم تو نیست و برای تو مقدّر نشده است

- بشنو این نکته  که خود را  زِ غم  آزاده کنی/ خون خوری  گر طلبِ  روزیِ  ننهاده  کنی: به این سِرِّ ظریف  خوب گوش کن و خود را  هرچه زودتر  از دامِ رنج و اندوهِ  روزمرگی  رهایی بده. اگر به دنبالِ آرزوهایِ دور و  دراز و  بعضا دست نیافتنی

باشی، تنها رنج و زحمت بیهوده  بُرده  و فرصتِ یکبارزندگی کردن را  به آسانی  از دست خواهی داد.

 

- آخِرُالامر: سرانجام

- سبو : دل و جان

- باده: شادی و سرور، عشق و معرفت، هر چیز یا کاری که باعث شادی درونی شود

- آخِرُالامر  گِلِ  کوزه گران  خواهی شد / حالیا  فکرِ سبو کن  که  پُر از باده کنی: سرانجام  نیست و نابود می شوی و هرآنچه که برای آبادانیِ دنیا، جسم و جهانِ بیرونت  صرف کرده ای  با مرگ از میان خواهد رفت. پس زمانیکه این حقیقتِ آشکار را می دانی  باید برای آبادانی دل و جان، جهانِ درونت، که همیشه  جاودان است، تلاش کنی و آن را  با شادی، نیکویی، عشق، یادگیری و هرآنچه که  از جنسِ خوبی است  لبریز کنی.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.