گنجور

 
خالد نقشبندی

وام بگرفتم به صد جان گرد نعلین ترا

هست جانی آنهم از تو چون دهم دین ترا

بی توام چندان مطول شد شب تاریک هجر

مختصر خوانم تطاولهای زلفین ترا

ماه نو بر مهر ثابت عقرب و پروین روان

وه چه زیبد هیئت اشکال بی شین ترا

بر رسد بندان نگردد کشف راز ار ننگرند

گرد روی خون چکان، چوگان زلفین ترا

نفی جزء و حصر فرد شمس و استلزام او

بس منافی شد دهان و زلف و خدین ترا

چشم بیمارت دهد در هر اشارت صد شفا

بوعلی مشکل که داند حکمت العین ترا

چهره ات ز آب دلارائی هوا را داده نم

تاب رخسارت هویدا کرد قوسین ترا

خالد از ابروی مشکینت اگر گوید سخن

چون کشد آخر کمان قاب قوسین ترا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

خواب ناز از حسن روزافزون نشد سنگین ترا

لنگر گهواره بود از کودکی تمکین ترا

می چکد آتش چو شمع از چهره شرمین ترا

می شود روشن چراغ کشته بر بالین ترا

نونیاز ناز چون خوبان دیگر نیستی

[...]

واعظ قزوینی

راه پرچاهست و، غفلت برده ای مسکین ترا

دیدن بالا بلندان، کرده بالا بین ترا!

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه