گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

بیدلی گر دل ز دلبر برنگیرد گو مگیر

عاشقی را گر ملامت در نگیرد گو مگیر

گر ز دست او دلم از پا درآید گو درآی

ور ز پای او سرم سر برنگیرد گو مگیر

پادشاهی با گدائی گر نسازد گو مساز

خود پرستی دست مستی گر نگیرد گو مگیر

آنکه در ملک ملاحت کوس شاهی می‌زند

گر گدائی را به چیزی بر نگیرد گو مگیر

هر که نتواند سر اندر پای جانان باختن

گر حدیث خنجرش در سر نگیرد گو مگیر

و آنکه او در عالم معنی ز دلبر دور نیست

گر بصورت دامن دلبر نگیرد گو مگیر

بلبل بی دل که بی گل خار خارش می‌کند

گر بترک لالهٔ احمر نگیرد گو مگیر

پیر ما را گر به خلوت با جوانی سرخوشست

گر جز این ره مذهبی دیگر نگیرد گو مگیر

بیدلی گر سر بشیدائی برآرد گو برآر

گمرهی گر عقل را رهبر نگیرد گو مگیر

خواجو آن ساعت که جانبازان سراندازی کنند

گر تهی دستی بترک سرنگیرد گو مگیر

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.