گنجور

شمارهٔ ۱۷۹ - فی النصیحة ویتخلص بمدح الامام شهاب الدین السهروردی

 
کمال‌الدین اسماعیل
کمال‌الدین اسماعیل » قصاید
 

دلابکوش که باقی عمردریایی

که عمرباقی ازین عمر برگذریابی

زسوزسینه طلب آب روی،اگرطلبی

که همچو شمع ازآن سوز تاج سریابی

زسربرون کن این حشوهای توبرتو

گذر زچنبرگردون دون مگریابی

بآب علم بپروردرخت ایمان را

نگاه کن که از آن چند باروبر یابی

بباغ امرخرام ازمضیق عالم خلق

که هرچه آرزوی تست،ماحضر یابی

زدرگه عظمت بردرست حلقۀ چرخ

که حلقه راهمه جاخودبرون در یابی

حقیقت همه چیزی چنان که هست بدان

که تامقام خودازجمله بر زبر یابی

توگرزخویش برآیی ودرجهان نگری

اگرچه عرش مجیدست،مختصر یابی

وگر توگام چوپرگار با حساب آری

محیط دایرۀ چرخ بی سپر یابی

زغایت طلب تست ناز دنیی دون

چوکم طلب کنی آنگاه بیشتر یابی

زهرچه جستن آن می کند ترامشغول

فراغت تو از آن بهترست اگر یابی

کنون چوقانع گشتی کزین جهان فراخ

بصدبلاچوخران جای خواب وخوریابی

عذاب جان گرامی مده به کمترچیز

که این قدر را بی اینهمه خطریابی

بهرزه بانگ چه داری چودردمندنه ای؟

تودرد جوی که درمانش براثر یابی

گهردرون صدف باشدوصدف دربحر

توروی بحرندیدی کجا گهر یابی؟

برآیدازدل تودودآتش طغیان

چولاله گر بمثل آب برجگر یابی

کشی زسنگدلی همچو کوه سربه فلک

زسنگ ریزه یی ا رطرف برکمر یابی

چوشیرمادرخون پدرحلال کنی

بگاه کینه اگردست بر پدر یابی

اگرچه پشت خود اندر رکوع خم ندهی

که خویشتن راترسی که بی خطر یابی

زحرص همچو ترازو ز چرخ سوی زمین

معلقی زنی اریک قراضه زر یابی

سری که می ننهی برزمین زبهرسجود

بآب دربری از بهر ماهی ار یابی

چنان بعالم صورت دلت برآشفتست

که گر بعالم معنی رسی،صور یابی

طواف گاه توبرگرد عالم صورست

چو اینقدر طلبی لاشک این قدریابی

چو مطمح نظرتوجهان قدس شود

وجود را همه خاشاک رهگذر یابی

چنان مباش که گرراه حس فروگیرند

توخویشتن را یکباره کور وکر یابی

بپای فکرسفرکن درآفرینش خویش

بسا غنیمتها کاندرین سفری ابی

ترا بملک ابد تهنیت کنم روزی

که تو بمردی برخویشتن ظفر یابی

بذوق توسخن حق اگرچه تلخ بود

فروبرش که ازآن لذت شکر یابی

کشیده داربدست ادب عنان نظر

که فتنۀ دل از آمد شد نظر یابی

زتیرشیطان زنهار،گوش داردوچشم

هلاک گردی ار آن تیر کارگر یابی

نظر بهرچه نه از راه اعتبار کنی

اگربگل نگری خار در بصریابی

توبس عزیزی،خودراچنین ذلیل مکن

کزاین گزندکشیوازآن ضرریابی

زبهر نان چو تنورت دل آتشین نکند

زآب چشمۀ حکمت گرآبخوریابی

تومست غفلتی ازحالخودتراچه خبر؟

بصبح مرگ ازاحوال خودخبریابی

کژی مکن چوکمان تات خیره پی نزنند

چوتیر راست روی کن که بال و پر یابی

به قفل خواب درچشم ودل مکن دربند

مگرگشایشی ازنفحۀ سحر یابی

زخودتهی شو و بارگران خلق بکش

که تا چو کشتی،دریا فرود یابی

توخودکجایی وبینایی توکو؟تا تو

زپر پشه کتابی پر از عبر یابی

زجیب خلق کنی دست اعتراض جدا

چودامن همه درقبضۀ قدر یابی

بساز با بدو نیک زمان که تادوسه دوز

نه نقش بینی ازین ونه زان اثر یابی

مباش غره بایام کامرانی وعیش

که تاتو چشم زنی کارها دگر یابی

نظر بیفکن ازین اعتبارامروزین

ببین که فردا خود را چه معتبر یابی

بس آبروی که فرداتوچشم خواهی داشت

زآب دیده گر امروز روی تر یابی

بناگزیر قناعت کن و فضول مجوی

که تاازین همه بیهوده ها گذر یابی

نظر بتاج کرامت کن و بحضرت قدس

چونرگس اربه مثل رنجی ازسهر یابی

گرت بلایی آیدبروی خوش میباش

که گه بود بلا را بلا سپریابی

ندیده یی که چورنج از عسل پدیدآید

شفا بواسطۀ زخم نیشتریابی

زدین فروختن آن مایه کرده یی حاصل

که تاقبولی ازین قوم عشوه گریابی

بهرزه بار خران می کشی،کرا نکند

که هرکجا که کرا دین بوده دو خر یابی

زعشق پایۀ انسان بترک جان گفتست

هرآنچه آنراازجنس جانوریابی

توازدنائت همت،هزارحیله کنی

که خشم وشهوت ایشان بخویش دریابی

مراد دنیی و دین هر دو ضدیکدگرند

تراهوس که بهمشان چگونه دریابی

حصول لذت این، فوت لذت آنست

یکی چوترک کنی،ذوق آن دگریابی

بچشم علت توهرچه هست معیوبست

درست وراست نگرتا همه هنریابی

برین صفت که توگم کرده یی طریق نجات

زپیروی بزرگان راهبریابی

ازاین بزرگان امروزدرزمانه یکیست

که مثل اونه همانا ببحر و بر یابی

شهاب دین،عمرسهروردی،آن ره رو

که ازمسالک اودیو برحذر یابی

حشاشۀ رمق ملتست در یابش

که این سعادت هرچند زودتر یابی

امام وقدوۀ اقطاب ثالث العمرین

که خاک پایش برجبهت قمر یابی

کجا فتوت اوخوان تربیت فکند

نوالۀ دهن ذره قرص خور یابی

چوموج قلزم طبعش گهر بر اندازد

بحاررا توم شمرتر از شمر یابی

درر زبحرکه یابی شگفت نیست بیا

ببین حدیثش تابحر در درر یابی

بآبروی چنین خواجه یی توسل کن

مگررهایی ازآتش سقر یابی

مدد زهمت اوخواه در ریاضت نفس

چوجنگ دیوکنی یاری از عمر یابی

دربهشت بروی دل تو باز کنند

گرآستانۀ عالیش مستقر یابی

اگر توبیخ ارادت فرو بری بدرش

زشاخ تربیتش گونه گون ثمر یابی

محیط شد بتو آفات مهلک ازچپ وراست

بکوش کز کنف همتش مفر یابی

بجز بواسطۀ کشتی هدایت او

زموج لجۀ آفات کی عبر یابی؟

بچشم دانش درذات اوتأمل کن

که تا ملک را درصورت بشر یابی

زسرلفظ نبوت دراندرون دلش

بسا ذخایرحکمت که مدخر یابی

علوم عالم غیب ازتواقتباس کنند

زشعلۀ نفسش گر تو یک شرر یابی

زخاک پایش تاجی بساز و بر سر نه

که تا زخیل ملک گرد خود حشر یابی

زدامن کرمش بر مداردست طلب

که هرچه آرزوی تست سربسریابی

کلاه او نه باندازۀ سر چو توییست

توجهدکن که بجای کله کمر یابی

چواین مساعدت ازدولتت میسرنیست

که برملارمت خدمتش ظفر یابی

زنظم خویش دعایی بدان جناب فرست

زالفت کرمش بهره یی مگر یابی

سعادت ابدی برسرت نثارکنند

اگرقبولی ازآن صدرنامور یابی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: سیاوش جعفری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام