حدیث عشق تو با کس نمیتوان گفتن
که سر دوست نشاید به این و آن گفتن
ز روی زرد من احوال درد من پیداست
چو روشن است چه حاجت به هر زبان گفتن
خوشا غمی که توان گفت پیش همدردی
مرا غمیست که با کس نمیتوان گفتن
صبا ز دامن من محمل جمال او بنمای
که من مجال ندارم به سوز آن گفتن
دوای بلبل بیچاره نیست جز زاری
چو درد دل نتواند به باغبان گفتن
به دور عارض و زلف و رخ تو بیادبیست
حدیث سنبل و نسرین و ارغوان گفتن
ز کوی عشق به جایی نمیتوانم رفت
که مشکل است مرا ترک خان و مان گفتن
حدیث جان مکن ای دل چو عشق میبازی
که شرط عشق نباشد حدیث جان گفتن
صلای عشق زدم چون (جنید) بر عالم
که نیست شیوه مردان سخن نهان گفتن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا خدای بمدح خدایگان گفتن
توانگری سخن داد تا توان گفتن
اگر توانگر زرو درم شوم چه عجب
هم از مناقب و مدح خدایگان گفتن
کجا توانگری من بود ز در سخن
[...]
ترا سزد بصفا ماه آسمان گفتن
ترا بحسن توان زینت جهان گفتن
اگر تو از درم ای حور چهره باز آئی
توان مقام مرا خلد جاودان گفتن
کج است در نظر قد چون صنوبر تو
[...]
حدیث لعل تو نتوان بدین زبان گفتن
بدین زبان سخن جان نمی توان گفتن
ز سر عشق تو چون غنچه وار دارم لب
که سر عشق تو نتوان در این جهان گفتن
دهان تنگ تو را چون کنم حکایت، هیچ
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.