گنجور

شمارهٔ ۱۱۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

به باغم بی رخت تسکین محال است

تماشای گل و نسرین محال است

چو گل پنهان شود در پرده ناز

قرار از بلبل مسکین محال است

به ترک دوست فرماید خرد لیک

ز عشق این حکم را تمکین محال است

ز دیدار تو زاهد را چه بهره

خدابینی ازان خود بین محال است

ز بس مهرت به دلها جای کرده ست

ز تو در دل کسی را کین محال است

رخت را هر که دید آیینه سان گفت

که معشوقی بدین آیین محال است

به عالم چون تو معشوقی و جامی

نبازد عشق با او این محال است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن