گنجور

شمارهٔ ۹۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

دل که در باغ ز هر گل غم یارش گیرد

مرغ نالان سبق از ناله زارش گیرد

می کند پا به رکاب آن مه و من می میرم

که چنین تنگ چرا زین به کنارش گیرد

ابروش چون نگرم خط خوشش پیش نظر

کم توان دید مه نو که غبارش گیرد

حلقه گیسوی او طوق بلا شد جان را

آه اگر خط سیه گرد عذارش گیرد

مدعی گفت زر خالصم از سنگ بلا

محک تجربه ای کو که عیارش گیرد

گر به مجنون گذرد ناقه لیلی پس مرگ

دست بیرون کند از خاک و مهارش گیرد

حالیا زان لب میگون شده جامی مست است

وای روزی که ازان باده خمارش گیرد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان