گنجور

 
جامی
 

خیال لعل لبت با صفای سینه خوش است

شراب صاف عقیقین در آبگینه خوش است

بده به مهر دلم کاسه ای که باده صاف

ز دست ساقی صافی ز زنگ کینه خوش است

بود خزینه گوهر ز وصف تو دهنم

ز خاتم لب تو مهر بر خزینه خوش است

من و جلاجل دف رغم آن که در گوشش

گه شمار صدای زر دفینه خوش است

عنان وصل به شاهان سرفراز مده

که این کرم به گدایان کمترینه خوش است

سفینه ایست پر اسرار عشق خاطر من

غزلسرایی عشاق ازین سفینه خوش است

ز مکه خلعت عز و شرف مجو جامی

لباس فقر و فنا جستن از مدینه خوش است