گنجور

 
جامی
 

شیوه عقل از دل دیوانه بیرون کردنیست

ناموافق هرچه هست از خانه بیرون کردنیست

هرچه شد در دل گره از مصلحت بینی عقل

از درون با نعره مستانه بیرون کردنیست

گر کند مشاطه مویی بر تو کج از دست او

شانه نی نی دست او از شانه بیرون کردنیست

چون شماری عشق ورزان را دم از زاهد مزن

از حساب آشنا بیگانه بیرون کردنیست

دل ز حرف عشق پر، افسون عقل از وی بشوی

از جوار مصحف این افسانه بیرون کردنیست

بزمگاه دردنوشان را سفالین کوزه بس

کاسه کاشی ازین کاشانه بیرون کردنیست

نظم جامی گوهر آمد فکرت صافی صدف

زین صدف آن گوهر یکدانه بیرون کردنیست