گنجور

شمارهٔ ۵۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

بیدلی را بلایی افتاده ست

کش چو تو دلربایی افتاده ست

مژه ها را ز دل که خون گشته ست

درمیان ماجرایی افتاده ست

دل به چین جان به روم ازان رخ و زلف

هر یک از تو به جایی افتاده ست

نقد وصلت به دست ما گنجیست

که به چنگ گدایی افتاده ست

بی تو دل درفضای عرصه دهر

در عجب تنگنایی افتاده ست

دل ز گلزار وصل تو محروم

بلبل بینوایی افتاده ست

غرقه در موج خیز غم جامی

بی رخ آشنایی افتاده ست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط