گنجور

 
جامی
 

شنیده ام که ز من یاد می کنی گاهی

خوش آن گدا که گهی یاد او کند شاهی

به ذوق چاشنی این لطیفه پی نبرد

جز از حقیقت اسرار عشق آگاهی

به جهد خود بسی احرام آن حرم بستم

ولی چه سود که ننمود دولتم راهی

ندارم از تو نصیبی جز اینکه هر ساعت

گشایم از مژه اشکی کشم ز دل آهی

نه سرو را به تو نسبت کنم نه گلبن را

کجا رسد به قدت هر دراز و کوتاهی

به آن ذقن به دل آن کس که جا همی کندت

همی کند ز برای هلاک خود چاهی

ز نیکوان دل جامی همین تو را خواهد

نبینمت چو وی از عاشقان نکو خواهی