گنجور

شمارهٔ ۲۸۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

شنیده ام که ز من یاد می کنی گاهی

خوش آن گدا که گهی یاد او کند شاهی

به ذوق چاشنی این لطیفه پی نبرد

جز از حقیقت اسرار عشق آگاهی

به جهد خود بسی احرام آن حرم بستم

ولی چه سود که ننمود دولتم راهی

ندارم از تو نصیبی جز اینکه هر ساعت

گشایم از مژه اشکی کشم ز دل آهی

نه سرو را به تو نسبت کنم نه گلبن را

کجا رسد به قدت هر دراز و کوتاهی

به آن ذقن به دل آن کس که جا همی کندت

همی کند ز برای هلاک خود چاهی

ز نیکوان دل جامی همین تو را خواهد

نبینمت چو وی از عاشقان نکو خواهی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر