گنجور

 
جامی
 

ای ز غمزه چشم تو بر جان و دل ناوک زده

دیگری در رشک ازان ناوک که بر هر یک زده

آن دهان را در رسوم دلبری کوچک مخوان

راه دل بس بر بزرگ دین که آن کوچک زده

زاستخوان سینه چون تیرت دو نیمه گشته دل

از درون فریاد نصف لی و نصف لک زده

تا رگ جان در تنم باشد نهم بر سر چو تاج

پاسبان تو شبم سنگی که بر تارک زده

چون دهان در صفحه رویت محل شک فتاد

خالهایت در حواشی نقطه های شک زده

هرکه با عیش دو عالم از تو رو برتافته

دست خویش از دولت بسیار در اندک زده

دعوی عشق تو را زلفت قوی مستمسکیست

چون ز عشقت دم زده جامی به مستمسک رده