گنجور

 
جامی
 

بر سر کویت ز من خشک استخوانی مانده

پیش تیرت یادگار از من نشانی مانده

در بیابان غمت تا رفته عقل و صبر و هوش

چیست دل سرگشته ای ازکاروانی مانده

زیر ابرو چشم و رخسارت بود بر روی گل

خفته ترکی مست و بر بالین کمانی مانده

تا یکی را زان دو لب پوشیده خط گویی ز من

نیم جانی گشته غایب نیم جانی مانده

جان بر اوج آسمان از آستانت دور هست

بر زمین مرغی ز عالی آشیانی مانده

بی توگفت و گو نخواهم بهر ناله در رهت

چون درآیم در دهان جنبان زبانی مانده

مانده جامی از جوانی دور و زانش باک نیست

باک ازان دارد که مهجور از جوانی مانده