گنجور

شمارهٔ ۲۵۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

شدم به صحبت پیر مغان سحرگاهان

ز قید هستی موهوم خود امان خواهان

ربود آگهیم را به یک دو جرعه می

که نیست رستن ازین قید کار آگاهان

فداش هستی من کز فروغ طلعت خویش

نهد چراغ هدایت به راه گمراهان

درخت وصل بود بس بلند و طرفه کزان

نچید میوه بجز دست دست کوتاهان

چه سود شوکت شاهی که در نشیمن خاک

یکیست ذل گدایان و عزت شاهان

برای پرورش جان خوش است کاهش تن

خلاف مذهب تن پروران و جانکاهان

بلاست محتسب ار ناگهان رسد جامی

حذر فریضه بود زین بلای ناگاهان



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام