گنجور

 
جامی
 

ای در دهن تنگت جلاب شکر پنهان

در سنبل شبرنگت برگ گل تر پنهان

سی و دو بود آن لب هرگه به شمار آری

یعنی که بود در وی سی و دو گهر پنهان

با هرکه دوچار افتی کام دو جهان یابد

شبها که به گشت آیی از خانه بدر پنهان

گفتی که بگو پیدا سری ز میان من

نیمیست ز موی آن هم در زیر کمر پنهان

از هجر توام بردل صد داغ بود پیدا

واندر ته هر داغی صد داغ دگر پنهان

هر فرش که اندازم در کلبه غم بی تو

گردد ز نم دیده در خون جگر پنهان

ننهاد تو را در دل یک ذره مهر ایزد

هر چند که صنعش در سنگ شرر پنهان

از بس که بود رشکم بر گوش و زبان بی تو

نامت نبرم هرگز با خویش مگر پنهان

از چشم تو دزدیده خواهد نظری جامی

کوری رقیبان را سویش بنگر پنهان