گنجور

 
جامی
 

طره از روی چو مه بگشا که بگشاید دلم

یکدم از تنگی و تاریکی بر آساید دلم

شد دلم خون و آید از مژگان فرو در کوی تو

جز به کوی تو بلی مشکل فرود آید دلم

بس که خود را از رگ جان بر تو محکم دوخته

هیچ کس نتواند از خوبان که برباید دلم

لاغرم زانسان که چون از کسوت فانوس شمع

زآتشت روشن ز زیر پوست بنماید دلم

تا به زیر پای تو از پرده خود کرده فرش

از تفاخر سر به ساق عرش می ساید دلم

بهر تشریف خیال تو ز خونین قطره ها

منظر دیده به رنگین گوهر آراید دلم

کی توانم جامی از سودای خوبان توبه کرد

غیر ازین چون کار دیگر را نمی شاید دلم