گنجور

شمارهٔ ۲۳۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

ندیدم از دو چشمت شوختر چشم

برند از مردمان دل چشم در چشم

بود خاک درت کحل سعادت

مکن آن سرمه را ضایع به هر چشم

مرا با گریه اندوه کار است

ز اشک شادیم کم گشته تر چشم

گل رعنای این باغی چه داری

چو نرگس از خسان بر سیم و زر چشم

به خلوتگاه دل چون می کنی جای

ز مژگان می کند مسمار در چشم

به امید نثار مقدم توست

که دارد دامنم را پر گهر چشم

اگر یک چشم جامی را به تیری

بدوزی پیش آن دارد دگر چشم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان