گنجور

 
جامی
 

سحر به گوشه محراب زاریی کردم

به یاد ابروی تو اشکباریی کردم

قرارگاه دلم زلف بی قرار تو بود

عجب مدار اگر بی قراریی کردم

هوای زلف و رخت در دلم کهن شده بود

ز نودمیده خطت تازه کاریی کردم

نبرد بار غمت پای صبر من از جای

به زیر بار غمت بردباریی کردم

بر آستان تو سودم به خاک روی نیاز

سگان کوی تو را حق گزاریی کردم

شبی به سوی تو گفتی گذر کنم چو خیال

در انتظار تو شب زنده داریی کردم

برآر حاجت جامی چو گفتمت حالش

که این فسانه به امیدواریی کردم