گنجور

شمارهٔ ۲۱۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

مراست بی رخ تو شادیی به غم نزدیک

شبی و روزی در تیرگی به هم نزدیک

شب فراق تو از حد گذشت کی باشد

که آید این شب محنت به صبحدم نزدیک

برست ز آفت امساک زهد هر که نشست

ز خم باده به سرچشمه کرم نزدیک

مناز گو شه دوران به جام جم که بود

سفال میکده ما به جام جم نزدیک

چو شوق قاید رهرو بود نباشد دور

گرش به دیده نماید ره حرم نزدیک

چو ریگ گرم دوصد کوه آتش است به راه

مرا چه زهره که سویت نهم قدم نزدیک

رخت ز دیده تر دامنان نگه می دار

که کم نهد کسی آیینه را به نم نزدیک

ز علم و فضل چه لافم که دهر می سنجد

متاع بیش ز بیشم به کم ز کم نزدیک

مباش غمزده جامی که کاروان وجود

رسیده است به سرمنزل عدم نزدیک



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن