گنجور

 
جامی
 

مراست بی رخ تو شادیی به غم نزدیک

شبی و روزی در تیرگی به هم نزدیک

شب فراق تو از حد گذشت کی باشد

که آید این شب محنت به صبحدم نزدیک

برست ز آفت امساک زهد هر که نشست

ز خم باده به سرچشمه کرم نزدیک

مناز گو شه دوران به جام جم که بود

سفال میکده ما به جام جم نزدیک

چو شوق قاید رهرو بود نباشد دور

گرش به دیده نماید ره حرم نزدیک

چو ریگ گرم دوصد کوه آتش است به راه

مرا چه زهره که سویت نهم قدم نزدیک

رخت ز دیده تر دامنان نگه می دار

که کم نهد کسی آیینه را به نم نزدیک

ز علم و فضل چه لافم که دهر می سنجد

متاع بیش ز بیشم به کم ز کم نزدیک

مباش غمزده جامی که کاروان وجود

رسیده است به سرمنزل عدم نزدیک